دیگه می دونم وقتی بارون میاد حالت عوض میشه... روزهای اول بود...
رفته بودی بیرون... بارون میومد... وقتی برگشتی گفتی شهر باران بود و
یادت خیس شد... اول فکر کردم منظورت من باشم... اما بعد از مدتی فهمیدم
که مخاطبت یکی دیگه ست و داری با من درد دل می کنی... امروز بارون میومد...
دلم هواتو کرده بود اما می دونستم به چی فکر می کنی... دو سال برای شناختنت
مدت کمی نیست... می خواستم مطمئن بشم برای همین بهت اس ام اس دادم و
صبح بخیر گفتم ... شهر باران بود و... شهر باران بود و یادش خیس شد... جواب ندادی...
زنگ زدم... جواب ندادی... با خودم گفتم شاید کار داری اومدم از دور دیدمت... نشسته
بودی داشتی چیزی می خوردی...
دیگه اون لیلی قدیم نیستم... نمی دونم چرا... اما نیستم...
برچسب:
نویسنده: sahar